Abandon all hope, ye who enter here.

My weblog, to write about everything here!

OpenCV and Qt

Lately I have started using Qt for my C++ applications, since it is Portable and easy to create UI applications. So, I decided to develop my computer vision applications with it. But unfortunately there were not much straight forward tutorials on how to use OpenCV with Qt 4. Well, I dig into it and it is pretty simple. In three sentences just install ‘cmake’, download and install OpenCV and install Qt. The project settings are also easy.

I installed and tested the above on an an Ubuntu 11.04 using the following commands:

1. Cmake and all its dependencies:

$ sudo apt-get update

$ sudo apt-get install build-essential cmake libgtk2.0-dev libtiff4-dev libjasper-dev libavformat-dev libswscale-dev libavcodec-dev libjpeg62-dev

2. Download the latest OpenCV for Unix from (http://sourceforge.net/projects/opencvlibrary/), I downloaded OpenCV-2.3.1. Extract the contents in the /Programming/OpenCV-2.3.1 folder using

$ tar -xvf OpenCV-2.3.1.tar.bz2

Then go into the folder and create a release folder:

$ cd OpenCV-2.3.1/
$ mkdir release
$ cd release

Now use cmake and generate the required make file, install it and then point to the library:

$ cmake -D CMAKE_BUILD_TYPE=RELEASE -D CMAKE_INSTALL_PREFIX=/usr/local ..
$ sudo make install
$
export LD_LIBRARY_PATH=~/Downloads/OpenCV-2.3.0/release/lib:$LD_LIBRARY_PATH
$ sudo ldconfig

It would be great to run the following command to simplify creating OpenCV projects:

$ pkg-config opencv --libs

3. Now install Qt from http://qt.nokia.com/downloads/

Now you have your OpenCV and Qt installed and ready to use. Simply create a Qt project and add the following line to the .pro file:

LIBS += ‘pkg-config opencv –cflags –libs’

Here is a simple first time test to see if your OpenCV is configured correctly:


#include <opencv/cv.h>
#include <opencv/highgui.h>

using namespace cv;

int main()
{
char filename [] = “/home/ehsan/Pictures/lena.jpg”;

Ptr<IplImage> iplimg = cvLoadImage(filename);

cvShowImage("image with grain", iplimg);

waitKey();

return 0;
}

VN:F [1.7.5_995]
Rating: 10.0/10 (2 votes cast)
VN:F [1.7.5_995]
Rating: 0 (from 0 votes)
1 comment

یه درخواست از دوستانم

سلام. دوستان عزیز، لطفاً تا یه مدت نه چندان طولانی از من نخواین که براتون کاری انجام بدم. تمرکز کردم برای انجام کارهای خودم. متاسفانه اخیراً در خواست‌ها، سوالات و مواردی که دوستان به من ارجاع می‌دین دیگه خیلی زیاد شده. واقعاً کارهای خودم موندن و می‌خوام انجامشون بدم. شما که می‌دونین اگر درخواستین از من داشته باشین، نمی‌تونم انجامش ندم براتون. پس خودتون مراعات کنین. ممنون

VN:F [1.7.5_995]
Rating: 10.0/10 (6 votes cast)
VN:F [1.7.5_995]
Rating: +1 (from 3 votes)
1 comment

و نقطه‌ی عطفی در زندگی

بله و این دفعه دیگه این دروغ 13 نیست. واقعاً آی گات مَرید. با کی؟ خوب دیگه الان همتون می‌دونین. نیازی نیست توضیح بیشتر بیارم.

اینجا خیلی جاش نیست که در این موارد صحبت کنم، اما همون‌طوری که توی عنوان این پست هم نوشتم این روز (11 آذر 1389) نقطه‌ی عطفی توی زندگی منه. خیلی سخته در موردش صحبت کردن و بیان کردنش. شاید منظورم عشقی افلاطونی هست. امیدوارم مادیات اون رو به طرف خودش نکشه! که متاسفانه مثل اینکه داره… دست و پنجه نرم کردن باهاش سخته. بگذریم. می‌دونم که درسته و بهترینه، بودن در کنار یک شخصیت کامل، یک انسان فهیم.

من فکر می‌کنم
هرگز نبوده
دست من
این سان بزرگ و شاد
احساس می‌کنم
در چشم من
به آبشار اشک سرخگون
خورشید بی غروب سرودی کشد نفس؛

احساس می‌کنم
در هر رگم
به تپش قلب من
کنون
بیدار باش قافله‌ئی می‌زند جرس

(شاملو)

VN:F [1.7.5_995]
Rating: 8.8/10 (8 votes cast)
VN:F [1.7.5_995]
Rating: 0 (from 4 votes)
4 comments

زندگی و مشکلاتش

خوب کاملاً طبیعی هست که زندگی مشکلات فراوان خاص خودش رو داره. من هم که هزار هزار تا کار ریخته سرم و دارم هم‌زمان همه رو مدیریت می کنم. تعداد مواردی که اخیراً توی ذهن من می گذره خیلی زیاد شده و به جرات میشه گفت که هم‌زمان بیش از شاید 10 کار بزرگ و بسیار بسیار حساس رو مدیریت می کنم. هر کدوم دغدغه‌ها و مهلت‌های خاص خودش رو داره. حالا این وسط طبق معمول مشکلات دیگران رو هم باید حل کنم. شاید دوستانی که  تونستم مرحمی روی مشکلاتشون باشم این موضوع رو بخونن و بتونن تصدیق کنن. تعداد ایمیل‌هایی که در روز میاد و افراد مشکلاتشون رو بیان می‌کنن هم کم نیست. من هم سعی می‌کنم تا جایی که می‌تونم به همشون جواب بدم. هدف خودستایی نیست. اما واقعاً کم آوردم. خیلی سخته والله.

VN:F [1.7.5_995]
Rating: 8.8/10 (8 votes cast)
VN:F [1.7.5_995]
Rating: +1 (from 3 votes)
5 comments

Help me, Obi-Wan Kenobi, you’re my only hope!

Well, the sentence (Title of the post) might remind you of the time Princess Leia begging for help in a flickering blue projection from what saved in R2D2’s memory. By the time I was watching the movie series, I used to think about the technology how the holographic project could be created. Just now, read an article in Slashdot about a same issue saying that real-time holograms beam is approaching closer to reality. Researchers in Arizona have devised a novel plastic film that can be used to generate holographic 3D images sent electronically from one location to another [Science Magazine]. The new telepresence setup doesn’t work yet at full video speed, but the technology opens the door for a fantasy becoming true. Their paper is published online yesterday in Nature Journal.

r2-d2-princess-leia-hologram

VN:F [1.7.5_995]
Rating: 8.2/10 (5 votes cast)
VN:F [1.7.5_995]
Rating: +1 (from 1 vote)
No comments

من هنوز زنده‌ام

دوباره طبق معمول یه مدت طولانی به این‌جا سری نزدم و خیلی وقته که این‌جا چیزی ننوشتم! سرم خیلی شلوغه و بود. اوایل امسال (سال 1389) همه‌ی کارامو برای رفتن به فرصت مطالعاتی درست کرده بودم. اول که با آزمایشگاه بینایی وهندسه (Vision and Geometry Lab) دانشگاه ETH Zurich هماهنگ کرده بودم و بعدم از پرفسور رینر از دانشگاه کلاگنفورت اتریش اوکی گرفته بودم 100٪، با استاد خودم هم هماهنگ کرده بودم و کارای دانشگاه و وزارت علوم هم روی روالش بود. این بنده خدا پروفسور رینر کارش تو زمینه‌ی تولید ابزار و الگوریتم‌های Smart Cameraها هستش. الگوریتم‌های توزیع‌شده روی دوربین‌هایی که خودشون پردازنده و حافظه وهمه چی دارن. وقتی همه چی اوکی شد و نامه‌ی دعوت من رو هم فرستادن، استادم گفت امضا نمی‌کنم! نمی‌دونم مشکل چی بود و از کجا آب می‌خورد این مسئله. اینکه اسم کس دیگه‌ای میومد روی مقالات مشکل داشت! یا اینکه جاش اتریش بود. به هر حال امضا نکرد. من هم چند بار خواستم، اما باز هم امضا نمی‌کرد. از من می‌خواست که برای کانادا اقدام کنم. تا حداقل خودش هم بتونه بیاد! اما کانادا نه وزارت علوم پولی می‌ده و نه ایکنه خود من می‌تونستم هزینه‌اش رو تقبل کنم و نه استادم. هیچ کدومشون هم که برای فرصت مطالعاتی fund نمی‌دادن.

خلاصه نشد که نشد. منم دلم رو زدم به دریا… تو این مملکت درس خوندن و کار درست انجام دادن ارزشی نداره، دکترا گرفتن هم تو این سیستم فشل و داغون رو که دیگه نگو. در برابر این مشکلات متعددی که توی دوره دکترا برام ایجاد شد منم دکترا رو گذاشتم توی اولویت دهم یا شاید یازدهم. رفتم دنبال کار. کارای مختلف، اگر بدونین همین الان همزمان چندتا کار رو مدیریت می‌کنم جا می‌خورین. بگذریم. نمی‌خوام در موردش صحبت کنم. خلاصه که تو این مدت همین نزدیکای علم و صنعت یه خونه اجاره کردم یه ماشین خریدم که تا چند روز دیگه پلاکش هم میاد …

برنامه‌های زیادی برای ادامه دارم. اینجا جاش نیست در موردشون بگم. اما نمی‌دونم دارم به کجا می‌رم. دوباره بر می‌گردم…

VN:F [1.7.5_995]
Rating: 9.8/10 (6 votes cast)
VN:F [1.7.5_995]
Rating: +1 (from 3 votes)
8 comments

James Randi

Does anybody happen to know about James Randi? He was a magician, author and a great skeptic. He challenges many many claims of paranormal abilities. The legendary James Randi has an international reputation as a magician and escape artist, but he is perhaps best known as the world’s most tireless investigator and demystifier of paranormal and pseudoscientific claims.

225px-randi

Take a look at this TED talk of his (Go here, in case you could not watch youtube)
In 1996, the James Randi Education Foundation was established to further Randi’s work. Randi’s long-standing challenge to psychics now stands as a $1,000,000 prize administered by the Foundation. It still remains unclaimed.
I really regret finding this legendary God late. Hey, I’m trying not to make assumtions, but really he is great.
P.S. I forgot to thank Yaser (one of my best friends), for introducing James Randi and the Penn and Teller’s Bullshit TV Series to me.
VN:F [1.7.5_995]
Rating: 8.8/10 (9 votes cast)
VN:F [1.7.5_995]
Rating: +5 (from 5 votes)
6 comments

خطای چشم

سلام. این تصویر رو ببینین. به نقطهٔ سیاه وسط تصویر خیره بشین.

nf00086717-11

وقتی تصویر عوض می‌شه و اون تصویر سیاه سفید میاد، شما برای لحظاتی تصویر رو رنگی و با رنگ‌های واقعی خودش می‌بینین. جالبه، نه؟ یکی از خطاهای چشم هستش. می‌تونین توضیح بدین چه اتفاقی می‌افته که این‌طوری تصویر رو می‌بینیم؟ دانشجوهای مالتی‌مدیای من احتمال خیلی زیاد باید بتونن جواب بدن! حالا نظرتون چیه؟

VN:F [1.7.5_995]
Rating: 9.1/10 (10 votes cast)
VN:F [1.7.5_995]
Rating: 0 (from 4 votes)
10 comments

بوی خداحافظی

بوی خداحافظی می‌دهد خیلی چیزها این روزها، خیلی رفتارها و گفتارها. اما آموخته‌اندم رفتن بی‌صدا و کلمه را. تا بالاخره از خواب برخیزی و ببینی انگار تا اکنون را در خواب، زیسته‌ای و ناگهان در میانهٔ کتاب زیستن کسی بیگانه، از خواب پریده‌ای و یادت نیاید هیچ خاطره‌ای جز رویاهایی که در بیداری تعبیری ندارند…

بوی خداحافظی را انگار نمی‌شود با بوی هیچ عطری‌، پنهان کرد… !؟ نمی‌دانم! چه باید کرد؟

VN:F [1.7.5_995]
Rating: 7.4/10 (10 votes cast)
VN:F [1.7.5_995]
Rating: +3 (from 3 votes)
9 comments

از بخت‌یاری ماست شاید که آنچه می‌خواهیم یا به دست نمی‌آید، یا از دست می‌گریزد

گاه آنچه که ما را به حقیقت می‌رساند،
خود از آن عاریست!
زیرا تنها حقیقت است که رهایی می‌بخشد.

از بخت‌یاری ماست شاید
که آنچه می‌خواهیم یا به دست نمی‌آید،
یا از دست می‌گریزد.

می‌خواهم آب شوم در گستره‌ی افق؛
آنجا که دریا به آخر می‌رسد،
و آسمان آغاز می شود.
می‌خواهم با هر آنچه مرا در بر گرفته یکی شوم.
حس می‌کنم می دانم؛
دست می سایم و می‌ترسم؛
باورمی‌کنم و امیدوارم؛
که هیچ‌چیز با آن به عناد برنخیزد.
می‌خواهم آب شوم در گستره‌ی افق؛
آنجا که دریا به آخر می‌رسد،
و آسمان آغاز می‌شود.

چند بار امید بستی و دام بر نهادی تا
دستی یاری‌دهنده،
کلامی مهر‌آمیز،
نوازشی،
یا گوشی شنوا
به چنگ آری؟
چند بار دامت را تهی یافتی؟
از پا منشین!
آماده شو
که دیگر بار و دیگر بار
دام بازگستری!

پس از سفرهای بسیار
و عبور از فراز و فرود امواج این دریای طوفان‌خیز،
بر آنم که در کنار تو لنگر افکنم،
بادبان برچینم،
پارو وارهانم،
سکان رها کنم،
به خلوت لنگرگاهت درآیم
و درکنارت پهلو گیرم؛
آغوشت را بازیابم،
استوای امن زمین را،
زیر پای خویش.

پنجه در افکنده‌ایم با دست‌هایمان
به‌جای رها شدن
سنگین، سنگین بر دوش می‌کشیم، بار دیگران را
به جای همراهی کردنشان
عشق ما نیزمند رهایی است،
نه تصاحب.
در راه خویش ایثار باید،
نه انجام وظیفه.
سپیده‌دمان از پس شبی دراز،
در جان خویش آواز خروسی می‌شنوم،
از دوردست،
و با سومین بانگش درمی‌یابم که
رسوا شده‌ام

VN:F [1.7.5_995]
Rating: 8.5/10 (14 votes cast)
VN:F [1.7.5_995]
Rating: +4 (from 4 votes)
No comments

Next Page »